سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

مامور بی غیرت ناجا را محاکمه کنید

پنج شنبه 86 خرداد 31 ساعت 11:22 صبح

مامور بی غیرت نیروی انتظامی پادشاهی فخیمه بریتانیای کبیر را محاکمه کنید(دیگر هیچ رابطه برادرانه ای بین ما و نیروی انتظامی پادشاهی فخیمه بریتانیای کبیر وجود نخواهد داشت)لطفا سند تو آل کنید
فیلم سیلی زدن مامور بی غیرت ناجا به دانشجوی محجبه ایرانی که در اعتراض به شرکت عده ای از سیاسیون ایران در جشن ملکه انگلیس در روز عزای عمومی در جلوی سفارت انگلیس تجمع کرده بودند

به آخر فیلم دقت کنید

http://www.2shared.com/file/1987876/af067469/75_online.html

http://nafez.persiangig.com/75.wmv


نوشته شده توسط : غلام حسین

نظرات دیگران [ نظر]


بر مادرم چه گذشت...

یکشنبه 86 خرداد 27 ساعت 11:49 صبح

قنفذ
آنگاه آنان او را به همراه چند نفر فرستادند . آن ها به منزل علی رفتند و از حضرت اجازه ورود خواستند اما حضرت به آنها اجازه ندادند آنها نزد ابوبکر و عمر برگشتند آنها در مسجد نشسته بودند و مردم در اطراف آنها بودند پس گفتند او به ما اجازه نداد.
عمر گفت:بروید! اگر اجازه داد وارد شوید وگرنه بدون اجازه او وارد خانه شوید.
لا اله الا الله
آنها به منزل امیرالمومنین آمدند و اجازه خواستند ، فاطمه به آنها فرمود : بدون اجازه وارد خانه من نشوید ، آنگاه آنان برگشتند و قنفذ ملعون در آنجا ماند آنان گفتند:فاطمه به ما چنین و چنان گفت و ما بدون اجازه وارد خانه او نشدیم.

به آتش کشیدن خانه فاطمه(س)
عمر عصبانی شد و گفت : ما با زنان کاری نداریم.سپس به مردم امر کرد که هیزم بیاورند ، مردم نیز هیزم آوردند و عمر نیز هیزم ها را برداشت و در اطراف منزل علی و فاطمه و فرزندانش گذاشت. سپس فریاد زد : ای علی ! به خدا باید از منزل بیرون بیایی و با خلیفه (ابوبکر)بیعت کنی و گرنه خانه ات را به آتش می کشیم.
آنگاه حضرت فاطمه فرمودند : ای عمر با ما چه کار داری؟
عمر گفت: در را باز کن وگرنه خانه تان را به آتش می کشم.
پس فرمودند:ای عمر!آیا از خداوند نمی ترسی که وارد خانه من شوی؟
ولی عمر منصرف نشد و آتش خواست و در خانه امیرالمومنین را آتش زد،سس داخل خانه شد ، آنگاه حضرت فاطمه (س) با او روبرو شد و صدا زد:یا ابتاه! یا رسول الله ! ناگهان شمشیرش را در حالی که در قلاف بود به پهلوی فاطمه زد. آن حضرت فریاد کشید:یا ابتاه ! ناگهان عمر با تازیانه به بازوی حضرت فاطمه(س) زد.آن حضرت صدا زدند:یا رسول الله ! ابوبکر و عمر با اهل بیت تو چه کردند!

حضرت علی(ع) با عمر چه کرد؟
در همان لحظه علی(ع) آمد و گریبان عمر را گرفت و بر زمین انداخت و بر بینی و گردنش زد و خواست او را هلاک کند.اما وصیت پیامبر را به یاد آورد و فرمود:ای پسر صهاک ! قسم به کسی که محمد را به نبوت برگزید اگر کتابی از طرف خداوند نبود و عهدی پیامبر با من نبسته بود آنوقت متوجه می شدی که نمی توانی به خانه من داخل شوی.

آنها از امیرالمومنین علی(ع) می ترسیدند
آنگاه عمر کسانی را به دنبال کمک فرستاد مردم آمدند و داخل خانه علی(ع) شدند،امیرالمومنین نیز به دنبال شمشیرش رفت.قنفذ به طرف ابوبکر رفت و می ترسید که علی با شمشیرش بیاید به درستی که او شدت شمشیر علی را می شناخت.

حمله به خانه امیرالمومنین (خواهشا نظری ننویسید فقط...)
ابوبکر به قنفذ گفت برگرد تا از خانه خارج نشود پس اگر امتناع کرد خانه اش را آتش بزن.قنفذ ملعون آمد و با اصحابش بدون اجازه وارد خانه امیرالمونین شدند.علی رفت سراغ شمشیرش،پس آنان در این کار از او سبقت گرفتند و چند نفر از آنها بر سرش ریختند و بعضی از آنها شمشیر به دست گرفتند و طناب بر گردنش انداختند.حضرت زهرا جلوی در خانه بین علی و آنها ایستاد،قنفذ ملعون با تازیانه به حضرت زهرا زد ، به گونه ای که اثر آن در هنگام مرگ ، مانند دستبند روی دست او بود خداوند او را لعنت کند.آنها علی را به شدت می کشیدند تا نزد ابوبکر رسیدند.عمر با شمشیر بالای سرش ایستاده بود و خالدبن ولید و ابوعبیده بن جراح و سالم بن مولی ابی حذیفه و معاذ بن جبل و مغیره بن شعبه و اسید بن حفیر و بشیر بن سعد و بقیه کردم در اطراف ابوبکر با اسلحه ایستاده بودند.

لا اله الا الله(خواهشا نظری ننویسید فقط...)
سلیم می گوید : به سلمان گفتم:آیا آنها بدون اجازه وارد خانه فاطمه شدند؟
گفت به خدا قسم او بر سرش پوشش نداشت.
الله اکبر الله اکبر
پس صدا زد:یا ابتاه! یا رسول الله ! ببین ابوبکر و عمر با اهل بیت تو چه کردند ! درحالی که هنوز چشم شما در قبر باز نشده است.این سخنان را با صدای بلند می فرمود.

لعنت خدا بر بیعت شکنان
آنگاه دیدم که ابوبکر و اطرافیان او گریه می کردند.همه مردم گریه می کردند به جز عمر و خالد و مغیره بن شعبه.عمر گفت:ما با زنان و نظر آنها کاری نداریم آنگاه علی را نزد ابی بکر بردند.
علی(ع) فرمود:به خدا قسم! اگر شمشیرم در دستم بود نمی توانستید این کار را بکنید به خدا قسم ! خودم را درجنگ با شما شماتت نمی کنم و اگر چهل مرد با من بودند جمع شما را متفرق می ساختم خداوند کسانی را که با من بیعت کردند سپس من را خوار کردند لعنت کند.
هنگامی که ابوبکر علی را دید فریاد زد:رهایش کنید.آنگاه علی(ع) فرمودند:یا ابابکر ! چه سریع جای پیغمبر را گرفتید!تو با چه حقی و با چه منزلتی مردم را برای بیعت به سوی خودت دعوت می کنی؟آیا دیروز به امر خداوند و امر رسول الله با من بیعت نکردی؟

تازیانه قنفذ
قنفذ(لعنه الله)هنگامی که حضرت فاطمه بین او و امیر المومنین علی(ع) ایستاده بود با تازیانه به او ضربه زد.عمر گفته بود که اگر فاطمه بین تو و بین او بود او را بزن.قنفذ او را به سمت در کشاند و در را محکم فشار داد پس یک استخوان از پهلویش شکست و جنین او سقط شد و این درد با او بود تا به شهادت رسید.هنگامی که علی(ع) را نزد ابوبکر آوردند عمر با لحنی بد گفت:بیعت کن و این چیزهای بیهوده و باطل را رها کن.

صهاک کیست؟
آنگاه عمر ناراحت شد و گفت:ای زبیر چرا می گویی صهاک؟پس گفت:صهاک کیست؟وچرا مانع از گفتن آن می شوی؟صهاک زانیه(زناکار)بود.آیا این را اکار می کنی؟آیا او کنیز جدم عبدالمطلب نبود؟آنگاه تفیل با او زنا کرد و پدرت (خطاب)را به دنیا آورد . عبدالمطلب نیز صهاک را بعد از این کار به جدت داد،سپس او خطاب را به دنیا آورد و به درستی که خطاب بنده و نوکر جد من و زنازاده است.آنگاه ابوبکر بین آنها را اصلاح کرد و دیگر به یکدیگر کا نداشتند.

تابوتی از آتش
علی(ع) فرمود:فقط یک چیز می گویم خدا را به شما یادآوری می کنم ای سلمان ای ابوذر ای مقداد و ای زبیر ،شنیدم که پیامبر فرمود:تابوتی از آتش وجود دارد که 12 نفر در آن هستند.6 نفر از اول و شش نفر از آخر .در چاهی در قعر جهنم که روی آن چاه صخره ای قرار دارد و هنگامی که خداوند می خواهد آن را شعله ور کند آن صخره را از روی چاه بر می دارد و جهنم از آتش آن چاه شعله ور می شود.
اولین:
علی فرمود:آنگاه از پیامبر سوال کردم اولین و آخرین چه کسانی هستند؟
و شما شاهد بودید که ایشان فرمودند:اولین پسر آدم که برادرش را کشت و فرعون و فرعون ها و کسانی که با ابراهیم در مورد خدایش با او جنگ کردند و دو نفر از بنی اسرائیل که کتاب خود را تحریف کردند یکی از آنها یهودی و دیگری از نصاری بود و کسی که ناقه را کشت و همچنین قاتل یحی بن زکریا.
آخرین:
و اما آخرین:دجال و این پنج نفر هستند که علیه تو پیمان بستند ای برادرم! و بعد از من با یکدیگر متحد می شوند و ... حتی پیامبر نام آنها را بر زبان آورد و شمرد.
سلمان گفت:گفتیم:راست می گویی ،ما شهادت می دهیم که این سخنان را از پیامبر شنیدیم.عثمان گفت:یا ابالحسن:آیا نزد تو و اصحاب حدیثی از من
نداری؟
منبع:کتاب اسرار خاندان محد رسول الله(سلیم بن قیس هلالی)

اگر عباس بود...گردنتان را می شکست


نوشته شده توسط : غلام حسین

نظرات دیگران [ نظر]


   1   2   3   4   5   >>   >